
همه خواب و بیدارند. سرباز نمی تواند در جایش آرام بگیرد. قرار است فردا صبح که بشود ماموریت را شروع کنند. همه می دانند که بسیاری شان فردا کشته خواهند شد. سرباز از جایش بلند می شود، چرخی می زند، سیگاری می کشد و بعد بی هدف روی صندلی توالت می نشیند. آرام و قرار ندارد. رشته افکارش به گذشته می رود. یاد کودکی اش می افتد؛ یاد شبی که فردایش جشن تولدش بود و از هیجان خوابش نبرد...
No comments:
Post a Comment